شطحيات عموقاسم


الهی...

2








الهی! به رحمت رحمانيه‌ات نطقم دادی، به رحمت رحيميه‌ات سکوتم ده!









اينم نوشتم که نوشته باشم...

2
نامه کيارستمی به احمدی نژاد:تورا بيشتر دوست دارم

پسرم وقتی ۵ساله بود روزی مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستی از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتی به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوی ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسی بده که بيش‌تر دوستش داری." بهمن نگاهی به هر دوی ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم می‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمی‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگری داد، که کم‌تر از من دوستش می‌داشت. ولی من دليلی دارم که چرا رأی‌ام را به ديگری خواهم داد.

آقای احمدی‌نژاد، برای من دلايل بسيار ساده‌ای وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو برای من يادآور سال ۵۷ هستی. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگی برای تغيير زندگی مردم مفاهيمی انتزاعی نبودند؛ چيزهای طبيعی و جزيياتی زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويی بودند که می‌خواستند از انقلاب فرصتی فراهم آورند تا طبقه‌ی محروم جامعه شرايط بهتری برای زندگی داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که می‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگی درونی تو را درک می‌کنم. تو هم‌چنان بی‌دروغ «ما»ی سال ۵۷ را زنده می‌کنی. من تو را دوست دارم چون نمی‌توانم به خودم راست نگويم که می‌دانم آن‌چه می‌گويی راست می‌گويی. اين واقعيت است که در جهان کنونی قله‌های ثروت با دست‌اندازی به پله‌های قدرت جايی برای رشد مردم باقی نمی‌گذارند. در اين ميان، آقای احمدی‌نژاد اما چيزی وجود دارد که تو را در دنيای ۲۰۰۵ ما وصله‌ی ناجور می‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن می‌خوری که از دنيايی چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوی. دنيايی که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيی از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواری برای برای بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...

دوست عزيز، به‌سادگی بگويم ما نمی‌توانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگی واقعی رخت بربسته است و در معادلات سخت کنونی، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازی کنونی نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستی که بتوانی در بازی پيچيده‌ی سياستگزاران آلوده به قدرت بازی کنی، پس به قول مدرس " اکنون کسی لازم است که قاعده‌های بازی اين جهان را آموخته باشد."

برای همين من رأی‌ام را به کسی می‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسی توانمندتر از تو در درک وقعيت‌های امروز زندگی است. همه‌ی اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آرای تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمی به طبقه‌ی محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ی جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأی داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگی بيش‌تر بار ديگر پای صندوق رأی خواهم رفت و اما رآی‌ام را به ديگری خواهم داد که او را به اندازه‌ی تو دوست نمی‌دارم. روزگار غريبی است برادر.

======================================

و اما به نقل از BBC بخونين



هوشنگ اميراحمدی
اگر جای اين راديو تلويزيونهای لوس آنجلس بودم درم را می بستم و می رفتم دنبال کارم، خيلی از روشنفکران داخل و خارج ايران هم بايد اين کار را بکنند
هوشنگ اميراحمدی

هوشنگ اميراحمدی: استاد دانشگاه راتجرز در آمريکا

اينکه از سه نفری که بيشترين رأی را آورده اند دو نفر آنها روحانی اند نشان می دهد که مردم هنوز از روحانيت نبريده اند.

اگر من جای اين راديو تلويزيونهای لوس آنجلس بودم درم را می بستم و می رفتم دنبال کارم، خيلی از روشنفکران داخل و خارج ايران هم بايد اين کار را بکنند.

بخش بزرگی از روشنفکران ما چنان از تحريم حرف می زدند که فکر می کردند مردم ايران دو تا گوش دارند دو تا گوش هم قرض کرده اند نشسته اند ببينند اينها هر چه می گويند همان کار را بکنند.

من فکر می کنم آنهايی که به احمدی نژاد رأی داده اند بر اساس دو اصل بوده است؛ يکی به دليل کارهايی که اين آدم کرده و کارآيی او و ديگری به اين دليل که او هرچه بيشتر در مورد عدالت اجتماعی و فقر و زندگی بهتر برای مردم عادی حرف زده است.

اين انتخابات شکست بزرگی بود برای جنبش دموکراسی و حقوق بشر و از همه مهمتر برای طبقه متوسط ايران و نشان داد که طبقه روشنفکر ايران به طور کلی از توده مردم بريده است؛ يعنی نيرويی که خود را وجدان آگاه ملت می داند هيچ اطلاعی از طرز فکر مردم ندارد و منافعش با منافع مردم همخوان نيست، واقعاً جای تأسف است.

اعتقاد من اين است که مسئله توده مردم ايران، چندان هم دموکراسی و حقوق بشر نيست.

در ايران سه نيروی اجتماعی هست که سه نياز متفاوت دارد؛ طبقه بالا و پولدار و نزديک به دولت که به دنبال سرمايه و رشد و تجدد اقتصادی است، طبقه متوسط و روشنفکر به دنبال توسعه سياسی است و توده وسيع مردم که به دنبال عدالت اجتماعی و بهبود وضعيت زندگی خود است.

اتفاقی که افتاده اين است که طبقه متوسط فرسنگها از توده مردم جلو افتاده و برای خودش شعار می دهد و توده مردم آن را گم کرده است.


...

2



بیچاره آهویی اسیر پنجه‌ی شیری
بیچاره‌تر شیری اسیر چشم آهویی




کمی باخودم... کمی با...

2
عموقاسم، يکشنبه 22 خرداد 1384، ساعت 11:00 شب... اين تاريخيه که پايين پست قبليم حک شده... باز هم نگاش کردم دوست دارم اينبار بنويسمش اينجا... خدارو چه ديدی شايد يه روزی فراموش کرده بودم اين با خود بودنها رو، شايد يه روزی فراموش کرده بودم عمو بودن رو... شايد يه روزی يه حجم شده بودم پر از هيچ، هيچی که حتی تصوير خاطراتش رو هم فراموش کرده باشه... همين خود لامصبم بودم که يه روز گفتم:

می ترسم از خاطراتم بار سفر بسته باشی
آرام آرام... کم کم... تنهای تنهای تنها...

ديروز، کنترلر رو کامل کردم... الان توپ رو هر جوری بندازی روی ربات، نويزش رو ميگيره و کنترلش ميکنه... به عمو روزبه گفتم عمو! مام لنگان لنگان داريم ميريم... هي بالا دوباره پايين، دوباره مقدار انتگرال خطا بالا ميره ميريم بالا... باز قدرمطلقش ميره بالا، مجبور ميشيم بيايم پايين و ... تااااااااااااااا ببينم چي ميشه... بعد نگاش کردم گفتم عمو! اينم نبايد ميگفتم... حرف از دو گذشت!

عموقاسم، يکشنبه 22 خرداد 1384، ساعت 11:00 شب = عمو+قاسم+ يه سکوت کوچولو+ يکشنبه+ 22+خرداد+1384+ساعت+11:00+شب... عمو ! تکليف تو که معلومه! ميدونی عمو امروز زنگ زدم به داداشم احسان! تو حرفاش گفت: ببينم آقا گفته؟... به روی خودم نياوردم عمو! ولی خيلی حال کردم باهات عمو!

حُسن حَسَن فروزد از سينه به سينه دل به دل...

قاسم... تو هم که بيا جونم! بيا همينجا پيش عمو گل من! ، يکشنبه=1: يا علی به خير کن! 22=2*11... 2 هم که جور شد... اونم که مثل هميشه هست، 11... خرداد=3 اينم از 3... فعلا تو وايسا باهات کار دارم... 1384=اولش که چهاره (ميبينم که کلکسيونمون داره همينجوری کامل ميشه... بسم الله خودت کمک کن)... يه 3 و 8 داريم که تو دل 14 رفته، 3 و 8 که دوباره 11 ميشه (مثل هميشه) و چارده هم که کولااااااااکه !!! 4+1=5 هم از همينجا در مياد... اين از جناب حوا... تازه ببين عمو! اون 3 قبلی هم هست که 11 رو ازش در مياره (مثل هميشه)... حالا ميريم سراغ اون 3 که باهاش کار دارم... روز 3 سال 1384 هم که داريم: 1+3+8+4+3=19... بسم الله الرحمن الرحيم... به وجودت سوگند که خيلی باحالی! و بعدش هم که 11:00 داريم که کار رو تموم ميکنه... حالا همش رو نگاه ميکنيم... 2 تا 11 اولش داشتيم، يه 11 بعدش داشتيم و بعدش يکی ديگه و بعدش هم که يکی ديگه که ميشه 5 تا 11... پريروز اينا اينگاری خيلی با جماعت النسا حشر و نشر داشتم (ببينم کسی اومده اينجا؟ وحيد تو که هي پلاسی اينجا... کسی غير از تو اون روز اينجا بود؟...)... و آخرشم که حرف رو تموم کرده و شب رو آورده... شب شب شب شب... واااااااااااای شب... آره عمو شب حرف ميکشه از آدم عمو حرف ميکشه خيلی زياد حرف ميکشه... اينو هميشه گفتم عمو هميشه گفتم...

ميدونی عمو! تا حالا بوده که گاهی به خودت نگاه کنی و ... دلت بخواد به کسی چيزی بگی و دلت نخواد؟! پيش اومده؟ ميدونی عمو، چند بار تا حالا شده که پولت تموم شه؟ اصلا تا حالا شده که ببينی يکی پولش تموم ميشه و نمی تونه که ... نمی خواد که... شرمش ميشه که ... آره ديدی عمو ميدونم که ديدی... من تو اين چند ساله خيلی ها رو ديدم که دست کردن تو جيب و گفتن که عمو! الان پنج روزه که اين پنجاه تومن رو فقط دارم... و منم برای اينکه فک نکنه چيزیه گفتم که بابا اين که چيزی نيست! من که ده روزش رو هم تحمل کردم... عمو تا حالا ديدی که يکی به خاطر اينکه پيش بقيه بچه ها ضایع!!! نشه بگه که مثلا من سيرم شما بخورين؟!!! يا بگه که مثلا معدم درد ميکنه و ... ولی من ديدم عمو! به خدا ديدم با همين چشای خودم ديدم... نه عمو ميخوام بگم، ميخوام بگم اينا رو عمو نگو نه بيخيال! ميخوام بگم... ميخوام آرشيوم برای خودم خوندنی باشه... ميخوام اينا رو بريزم تو اين عالم ببينم چي میخواد عوض شه چی نه؟ ببينم کي تاثير ميگيره کی نه... ببينم کدوم کوووووه متلاشی ميشه کدوم نه... ببينم کدوم سنگ آب ميشه کدوم نه، کدوم چشمه خشک و کدوم نه، کدوم دل زخمی و کدوم نه... آره عمو! اينبار تو کمی بيخيال شو! بذار جووووووون خودت کمی بگم! ........... همين يکی دو هفته پيش عمو!، يه عمويی ميگفت برای يه هفته ای بود که چهارصد و پنجاه تومن داشتم فقط! ژتونم پريد و نتونستم بخورم نهارم رو... از جيبم درش آوردم و نگاش کردم و گفتم پس کی می خوای به دردم بخوری هاااااا؟ رفتم بوفه و دادمش به يه پرس ... که هميشه 380 تومن بود، حساب کردم با نوشابه ميشد 450 تومن ... گفتم چند ميشه؟ گفت 470 تومن!!!! بعد به من گفت آره عمو! نتونستم نوشابه بخورم... من دانشجویي که تو ... (شهرشون) همه منو به عنوان اسطوره می شناسن، دانشجوی مکانيک صنعتی شريف، همين من که همه فک ميکنن چه و چه و چه همين من نتونستم نوشابه بخورم و نخوردم! .................... گفتم ولی... گفت ميدونم عمو ميدونم منظورم اين نيست تو هم ميدونی... گفتم آره ميدونم... و می دونستم............ آره عمو ديروز يادم رفت از بانک پول بگيرم یادم رفت به خدا يادم رفت... وقتی يادم اومد که ديگه دير بود... وقتی يادم اومد که تاکسی ترمز کرده بود و من دوباره با دست بهش گفتم نه جايی نمیرم.... ميدونی! برای اينکه ميرسيدم کوی دانشگاه بايد ميدويدم بايد ميرفتم و بايد تاکسی ميگرفتم... خواستم تاکسی بگيرم ديدم نميشه... ديدم نميتونم نوشابه رو بخورم نميتونم... ميفهمی عمو؟ نتونستم... بابا من همون لحظه ميخواستم، فردا ديگه به دردم نميخوره نميخوره نميخوره... من ديگه نوشابه نميخواستم فقط اون لحظه ميخواستم... و نتونستم برم نتونستم برم... محسن زنگ زد بهم گفت چي شده کجايی؟ گفتم... گفت... گفتم... گفت... گفتم... گفت: در حد صفر؟ گفتم نه صفر صفر... گفت: پس؟ گفتم: اونقدری که اگه بخوام بيام کوی، يه ساعت و نيم بايد پياده بيام.............................................. بعد عمو روزبه گفت که خودت نميخواستی بری... منم چيزی نگفتم هيچ نگفتم فقط سرم رو تکون دادم همين!



الهی کفی بی عزّاً ان اکون لک عبداً
و کفی بی فخراً ان تکون لی ربّاً
انت کما احب
فجعلنی کما تحب
سبوحٌ قدوسٌ ربُّنا ربّ الملائکة و الرّوح
لا قوة الّا بک
سبحانک انی کنتُ من الظالمين
سبحانک انی کنتُ من الظالمين
سبحانک انی کنتُ من الظالمين
سبحانک انی کنتُ من الظالمين

جواب به يه دوست...

2
یه دوست... ( لابد وبلاگ نداره!)


... ببينم عمو به کی رای ميدی؟!!!!!!!! بگو مام در رکابت هستيم...


يکشنبه22خرداد1384، ساعت 8:17 شب


______________________________________

... والا چي بگم؟ مي دونی موضوع چيه؟ اصلا ببين چرا ميخوای رای بدی خوب؟ (اگه نتونستی و گيج شدی بهم بگو ببينم چه ميشه کرد... بابا تو ديگه کی هستی؟؟؟؟) بعد که رسيدی به رای دادن، حالا تازه ميايم سر ميز مذاکره... ببين عزيز دلم گل من ناز من! من که نبايد بهت بگم که به کی رای بدی... اصلا من نمیگم که به کی رای بدی... اين به کنار... ولی حالم داره به هم ميخوره از بعضی چيزا... ميفهمی چي میگم؟ يآرو هيجده ميليارد تومن پول خرج کرده تا هفته پيش... اون يکی سی ميليارد تومن... اصلا بذار من اينا رو بنويسم... بذار به پول رايج کشور بنويسم: 180000000000 ريال و 300000000000 ريال... واقعا زشته قبيحه مسخرست... پريروز به هر کی پيراهن تبليغاتی بعضيا رو ميپوشيد و میرفت تفريح توی دربند و درکه 50000 تومن ميدادن... به شرف آدم توهين ميشه... به خدا راس ميگم... من برای انتخاب کانديدای خودت، راه حل "حذفی" رو پيشنهاد ميکنم... شروع کن و دليل بيار و حذف کن... ببين به کی ميرسی... میدونم همونيه که بايد برسی... مثل عمو... مطمئنم... در پناه حق عمو! در پناه حق...

وحيد عزيز من، گل عزيز من، از مطلبی که بالا زدم خيلی ناراحت شده و اينو حضوری هم بهم گفت و گفت که برام تو وبلاگش جوابيه نوشته... من همونجا هم بهش گفتم که من قصدی نداشتم... ولی گرد ناراحتی هنوز داره چشاش رو اذيت ميکنه جوری که ناچار ميشه کمی چشاش رو بسته نگه داره وقتی منو مي بينه... منم طاقتم نگرفت و کامنتی رو که براش گذاشتم رو دوباره اينجا ميارم... اون نوشته برام:


هنوز آن سخن شيرينش يادم نرفته است..."دست بردار ازين در وطن خويش غريب"...

ولی می خواهم دوباره به سراغ همان علاقه ای بروم

که سالها پيش آن را زير سايه ی تنومند درختی ؛در همين نزديکی ؛ پنهان کرده بودم...

مهم نيست ملامت ِ سليقه ام کنند...

و برايم مهم نيست کُنج سليقه ی کج نادانان چه می گذرد...

او كه مي گويد

خطوط خسته ي موازی

هرگز به آن بوسه ی مشترك نمي رسند

چيزي از امتداد حوصله ی نقطه ها

در خواب سربسته ی اين دايره نمي داند ...

ولی من که می دانم....تو هم بدان!


[يه تصوير هم هست اينجا]



عمو :

hoo

salam... khoobi? chera narahat shodi? nemikhastam narahat beshi... man hashemi ro dosst daaram... bishtar az ooni ke fek koni... man bahash zendegi kardam... on vaghtaei ke hame, hameye oonaei ke alan mard shodan, to khalvat fohshesh midadan, oon vaghtaaei ke amoo zire bombaaroone havapeimaha, dasht tilebaazi mikard, zire chador daasht dars mikhoond... oonvaghta yaadet hast? midooni chera man loknat daarm, midooni chera nemitoonam zajr nakesham... midooni oon vaghtaa ke hame migoftan hashemi che vo che vo che ki azash hemaayat mikard... nemidooni be khoda nemidooni... be mola nemidooni... vali be onvaane ye doost, in ehtemaalo bede ke manam... biaa paaye harfaam beshin, age harfi moonde baashe... ino nemigam ke to narahat nashi na aslan... vali be khoda man kaj naadaan nistam... mitooni az roozbeh doostam, az alireza, az amir, az hame beporsi ke dar baraabare hamashoon vastaadam va hatta oonghad daad zadam ke sedaam gerefte... onghad ke hichkodoomeshoon harf nazadan... man kheili doostesh daaram... ino be khoda raas migam, be khoda ras migam... vali...


مبارک باشه

2
عمو روزبه ميگفت عمو! اگه رفتی اونور آبا و ... ما رو از ياد نبری؟ گفتم مگه ميشه عمو؟ گفت خوب ديگه! يه ايميلی چيزی بزن... گفتم اين حرفا چيه عمو... گفت عکساتم بفرست برامون... گفتم اصلا همه رو تو وبلاگ ميذارم تا برداری... گفت ده نشد ديگه! اينجوری که حال نميده که مث ... ريخته باشه که هر کسی برداره مام مث بقيه بيايم برداریم... گفتم آره چشم راس ميگی، اختصاصی برای خودت ميفرستم تا حااااالی ببری... ولی حالام که نگاه ميکنم يه دوتا رفيق درست حسابی هم که داشته باشيم ماهی سالی يه بار به اين وبلاگ سر ميزنن... اونايي هم که ماهی سالی دو بار سر ميزدن، اونقدر سوختن که...

افشای راز خلوتيان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

چقدر زيبا گفته اينو... چقدر زيباست اين چقدر زيباست!!! بگذريم، خوب اينم يه جورشه... ميدونم اونايی که ميان دوستام هستن... اونايي هم که نميان دوست ترام هستن، ميدونين فردا 8 ژوئن هستش که Best Friends Day هستش، منم از همينجا تبريک ميگم اين روز رو به بهترين دوستام که بهترين هستن توی دنيا. اسم نميارم چون ميترسم... همون ترس هميشگی که هميشه هم گفتم... مبارک باشه به همه شما عزيزای من...

چميدونم خودت يه اسمی بذار براش ديگه!!!

2
نمی دونم اسمش چيه، ولی برادرش مرتضی است. میگه از گنبد کاووس اومده که برادرش رو ببینه (و احتمالا چند صباحی پیشش باشه، شايد تهران کاری پیدا کنه)... ميگه از صبح تا حالا داره دنبالش ميگرده و الان پيداش کرده... در حالی که سعی میکنه دفترچه ای که دستشه رو بهم بده که من با دقت بیشتری بخونم، اين کلمات رو جوری ادا میکنه که اگه دقت نکنی، نمی تونی درست تشخیص بدی که داره فارسی حرف میزنه... توی کوچه "گلستان" هستم (البته تا همین چند دقیقه پیش نمی دونستم تا اینکه اون این رو بهم گفت) چهره ش يه جوری غلط اندازه، به افغانيا مي خوره... من خودم رو (مثل احمقا) کمی عقب میکشم، نمیدونم شايد از ترسه شايدم از ترس و يا حتی شايدم از ترس... با خودم ميگم بابا تو ديگه چرا عمو؟ ولی اين ساعت لامصب که داره 1:34 نيمه شب رو نشون ميده با اين گربه های لاغر و مردنی که نهايت آرزوشون پيدا کردن استخون ماهی تو آشغالایيه که بعد از ساعت 9 بيرون گذاشته شدن، ناخودآگاه ترس اون روزايي رو به تنم ميندازه که تماشای کوچه های تاريک و مه آلود لندن با چهره نحيف اليور تويست تو وجودم مينداخت. ترس و بيقراری‌ای که غربت و گرفتگی غروبای اون روزا با صدای محزون اذان مغربای شوش (که معمولاً یکی از پيرمردای عرب محله تو بلندگوی مسجد می‌خوند) اونو صد چندان مي‌کرد... غروباي سرخی که هر چی سرخ‌تر میشد، ما ساکت تر میشديم و جيرجيرکا پر سروصداتر و ما دوباره داشتيم شروع شبی ديگه رو بی اينکه بابام پيشمون باشه، به نظاره می‌نشستيم... وای که چقدر درد می‌کنه جاش وقتی که سعی می‌کنم ناشيانه کمی نوازشش کنم و صورت مساله رو تغيير بدم.............. بهش میگم اين شماره کيه اينجا نوشتی؟ ميگه شماره برادرمه... ميگم برادرت کجاست؟ ميگه تو همين آدرسی که دستته! ميگم اينکه پلاک 11 است... ميگه آره رفتم در زدم کسی در رو باز نکرد... ميگم بيا دوباره بريم... نااميدانه مياد دنبالم... در حالی که دو سه متری از من عقب تره ميگه امروز تا الان دنبالش گشتم تا پيداش کردم... نگهبان دانشگاهه، ولی اين پلاک 11 خونه‌ست. من با صدايي پر از اميد ميگم نه! اين ساختمون هم مال دانشگاهه... لبخند ميشينه رو لباش ولی دوباره مث رعد و برقی که يه لحظه چهره آسمون رو روشن کنه و نامردانه ول کنه بره، هر دولبش به حالت قبل در ميان، گويي که اصلا غريبه باشن با اين واژه مبتذل و بي همه چيز که اين روزا مهمون هر کس و ناکسی ميشه و لب ميده به هر نااهل و نامحرمی که طلبش کنه... ميگم در زدی؟ ميگه آره ميخوای دوباره بزنم؟ ميگم بزن... و ... با لرز ميگه موبايل داری؟ ميگم آره عزيز! بده شمارتو... دفترچه رو جلوتر مي‌گيره... ميگيرم براش 0912... و همزمان که دکمه‌ها رو فشار ميدم، همراهی مي‌کنم "صــــــفر... نهصدووووو... دواززززززده..." ولی ته دلم يه چيزی ميگه عمو! خودتو داری گول ميزنی يا... از خودم ميام بيرون... يه خانومه که اينگاری ارث باباش رو از اين بنده خوا طلب داره با حالت حق به جانبی ميگه که "مشترک مورد نظر در دسترس نمي‌باشد... No Response to ...". بازم ميگيرم... دوباره هم ميگيرم... دوباره هم ميگيرم... ابروهاشو ميده بالا و ميگه نيست؟ ميگم وایسا الان مي‌گيرم و در حاليکه به دلم افتاده که هيچوقت مرتضی‌ای پشت تلفن نخواهد بود، حتی اگه کسی هم اين نصف شبی گوشی رو برداره... ميگم امروز خودت اين شماره رو گرفتی؟ مطمئنی که برادرت بر میداره؟ ميگه آره يه بار برداشته و بعد از اون هر چی زدم بر نداشت!!! ديگه مطمئنم ميشم... ميگه خوب اين يکی رو بگير... من دوباره... "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است... The Mobile Set..." ميگم خاموشه... ميگم ميخوای چيکار کنی تا صبح... ميگه نميدونم ميخوابم يه جايی... ميگم برو پيش اون کارگرا که روی ساختمون سر کوچه کار ميکنن. ميگه رفتم راهم ندادن... ميگم... ميگم بدون تعارف بگو چه کمکی از دستم بر مياد برات... ميخنده (ولی چه خنده‌ای) که نه خيلی هم ممنونم که کمکم کردی... با خودم ميگم عموی بدبخت ده بجنب اگه راس ميگی الان وقتشه... ميگه تو اين کوچه کسی رد ميشه؟ ميگم نه فقط اگه کسی باشه دانشجوا هستن که شبا رفت و آمد ميکنن به خوابگاه... اشاره ميکنه به يه گوشه‌ای ميگه همونجا ميخوابم... تنم مي‌لرزه... گوشم سوت مي‌کشه دلم درد ميگيره قلبم تير ميکشه... پشت سر هم ميگم ببين بگو من چيکار کنم اينجوری که نميشه البته من تا صبح بیدارم ولی شايد بگم به نگهبانا ولی راهت شايدم نمیدونم يعنی ممکنه بذارن که شايدم نذارن بيای تو دانشگاه ولی امتحانش ضرری خوب نمی دونم تو خودت ببين خوب نيست... بابا خوب نيست که اينجوری که... داره نيگام ميکنه... ميگه ممنونم خيلی ممنونم دستت درد نکنه... دستم رو محکم می‌فشره... روم نميشه پشت سرم رو نگاه کنم... احتمالا اون داره منو نگاه ميکنه که ده متری ازش دور شدم و دارم دورتر هم ميشم و يا شايدم داره به جايی که انتخاب کرده بود نگاه ميکنه که... طاقتم نميگيره... شماره عمو روزبه رو ميگيرم... عمو روزبه سلام! ببينم من يه چيزی ميخواستم بپرسم... ولی ميدونم... يعنی هيچ جا؟... بچه های ديگه... اتاقمون... ناراحت... مزاحم... اگه خودم تنهای تنها... چه عيبی داره... گناه داره... کجا... مسجد دانشگاه... مسجد خوابگاه... مسجد... بسته... بسته... بسته... بسته... بسته.

عمو: ميدونی عمو روزبه؟
روزبه: آره عمو...
عمو: خيلی نامرديم...
روزبه: آره عمو خيلی...
عمو: ...
روزبه: ...

................

فردا دارم ميرم پيش آقاجانم... فردا دارم ميرم که حرف گوش کنم... فردا دارم ميرم که آدم شم... فردا يادم رفته که ديشب برادر مرتضی تو کوچه گلستان، کنار دانشگاه شريف و در حالی که چندتا سگ و گربه تو آشغالای کنارش داشتن ميلوليدن، خودش رو به خواب زده بود... فردا عموقاسم ديگه نامرد نيست!

ساعت 2:30 صبح شده و من دارم تايپ ميکنم...

H   O   M   E

پنجره عمو